خرید بک لینک

اینجامیان آدم ها فاصله بیدادمیکند، گریه که میکنی صدایت رافقط همان دیواری میشنودکه به آن تکیه داده ای.....فریادهم که بکشی درصدای جیرجیرک های شهرگم میشود.....وراهی نیست جزاینکه سکوت کنی وبغض هایت رابرای همیشه درگلویت به خاک بسپاری....اینجاهمه ناشنوامیشوندوقتی که فقط کمی دلت گرفته باشد....

برچسب: نویسنده: یاسین محمودی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 11:39

عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت؛ دل، همزبانی از غم تو خوبتر نداشتاین درد جانگداز زمن روی برنتافت، وین رنج دلنواز زمن دست برنداشتتنها و نامراد در این سالهای سخت، من بودم و نوای دل بینوای مندردا که بعد از آن همه امید و اشتیاق، دیر آشنا دل تو، نشد آشنای مناز یاد تو کجا بگریزم که بیگمان، تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنمبا چشم دل به چهرهٔ خود میکنم نگاه، کاین صورت مجسم، رنج است یا منم؟امروز این تویی که به یاد گذشتهها، در چشم رنجدیدهٔ من میکنی نگاهچشم گناهکار تو گوید که «آن زمان، نشناختم صفای تو را» آه ازین گناه!امروز این منم که پریشان و دردمند، می سوزم و ز عهد کهن یاد می کنمفرسوده شانههای پر از داغ و درد را، نالان ز بار عشق تو آزاد می کنمگاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانهای، بنگر که غم به وادی مرگم کشانده استتنها مرا به «تشنه طوفان» من مبین، ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده استگفتم: به سرنوشت بیندیش و آسمان، گفتی: غمین مباش که آن کور و این کر است!دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور، صدها هزار مرتبه از ما قویتر است؟

برچسب: نویسنده: یاسین محمودی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 11:39

برگ ها از شاخه می افتاد،من ، تنهایِ تنها، راه می رفتمدر کنارِ برکه ای،پوشیده ازباران برگشاید این افسوس را، با باد می گفتم:ــ آه، این آینه رااین برگ های خشک، پوشانده است.آن صفا،آن روشناییدر غبار تیرگی مانده ستتاکجا مهرِ بهاران،پرده از رخسار این آیینه برداردچهرهء او را به دست نور بسپارد...*روزهای زندگیمثل برگ از شاخه می افتاد و من،همچنان تنهایِ تنها، راه می رفتم.یادها، غم های سنگینچهرهء آیینه ی دل را کدر می کرد.شاید این فریاد را با خویش می گفتم:ــ باید این آیینه را از ظلم این ظلمت،رهایی داد.چهرهء او را به لبخندِ امیدی تازهاز نو روشنایی داد.عشق باید پرده از رخسار این آیینه برداردچهره ی او را به دست نور بسپارد.

برچسب: نویسنده: یاسین محمودی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 11:39

صفحه بندی